X
تبلیغات
شمس منی ...
اَشَوَن هست هست ... اِنگَرَه نیست نیست ...
درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
همه پیدا شد اما آنکه شد پیدا نشد پیدا
تلاش مطلب نایاب ما را داغ‌کرد آخر
جهانی رنج‌گوهر برد جز دریا نشد پیدا
دل‌گمگشته می‌گفتند دارد گرد این وادی
به جست و جو نفسها سوختم اما نشد پیدا
فلک درگردش پرگارگم کرده‌ست آرامش
جهان تا سر برون آورد غیر ازپا نشد پیدا
دلیل بی‌نشان در ملک پیدایی نمی‌باشد
سراغ ماکن ازگردی‌کزین صحرا نشد پیدا
چه سازد کس نفس‌سررشتهٔ تحقیق کم‌دارد
توگر داری دماغی جهدکن‌کز ما نشد پیدا
بهشت وکوثر ازحرص وهوس لبریزمی‌باشد
به عقبا هم رسیدم جز همین دنیا نشد پیدا
حضورکبریا تا نقش بستم عجزپیش آمد
برون احتیاج آثار استغنا نشد پیدا
سراغ‌رفتگان عمریست زین‌گلشن هوس‌کردم
به جای رنگ بویی هم از آن‌گلها نشد پیدا
به ذوق جستجو می‌باید از خود تا ابد رفتن
هزار امروز و فردا دی شد و فردا نشد پیدا
غم این تنگنایم برنیاورد از پریشانی
نفس آسودگی می‌خواست اما جا نشد پیدا
درین محفل به مید تسلی خون مخور بیدل
بیا در عالم دیگر رویم‌ اینجا نشد پیدا
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 20:4  توسط مست  | 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 20:3  توسط مست  | 

 

قربان وفاتم ز وفاتم گذری کن

تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 18:35  توسط مست  | 

 

يُنَزِّلُ الْمَلآئِكَةَ بِالْرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ أَنْ أَنذِرُواْ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنَاْ فَاتَّقُونِ ﴿۲﴾

فرشتگان را با روح به فرمان خود بر هر كس از بندگانش كه بخواهد نازل مى‏كند كه بيم دهيد كه معبودى جز من نيست پس از من پروا كنيد (۲)

 

پ.ن: میگم این "انا" رو کی گفته؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 0:34  توسط مست  | 

 

لزوما کسی که بدی های چیزی رو اثبات می کنه - و دست بر قضا درست هم این کارو می کنه ! - ممکنه نتیجه گیری بحقی انجام نده، می دونستی؟

 

اون موقع همون جریان از چاله به چاه می شه ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 23:26  توسط مست  | 

 

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونکه من از دست شدم در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 20:57  توسط مست  | 

 

... او مَست زِ مِی گَردَدُ مَن مَست زِ وِی ... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 23:34  توسط مست  | 

 

خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با ماه رُخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی، چو هستی خوش باش !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 23:28  توسط مست  | 

بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید :

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن ،

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :‌ حذر از عشق !؟ – ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم …

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت …

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم …

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

دانلود دکلمه شعر کوچه با صدای فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 21:26  توسط مست  | 

یک شب از سر لطف مهمان دلم شو
در انجمن عشق شمع محفلم شو
اگه ماه شبم بشی چی می شه
یک شب که هزار شب نمی شه
اگه ماه شبم بشی چی می شه
یک شب که هزار شب نمی شه
در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست
آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست
در چنته درویش وفا هست
کشکول یه رنگی و صفا هست
یک لقمه نان با محبت
در سفره فقر فقرا هست
در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست
آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست
آدمی به جز آه و دمی نیست
دنیا غیر خواب درهمی نیست
ماییم و همین کنج قناعت
بر بیش و کم جهان غمی نیست
در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست
آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

 

گیتا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 15:56  توسط مست  | 

 

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي کرد خدا گفت:چيزي از من بخواهيد, هر چه که باشد, شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد که خدا بسيار بخشنده است و هر که آمد, چيزي خواست؛ يکي بالي براي پريدن, ديگري پايي براي دويدن. يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دربار را انتخاب کرد و يکي آسمان را در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت :خدايا, من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ, نه بالي و نه پايي, نه آسمان و نه دريا تنها کمي از خودت, تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد نام او کرم شب تاب شد خدا گفت:آن که نوري با خود دارد, بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان ميشوي. و رو به ديگران گفت:کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست, زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست هزاران سال است که اوروي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست, چراغ کرم شب تاب روشن است و کسي نمي داند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرمي کوچک بخشيده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 14:40  توسط مست  | 

 

 

می پیچد در تار و پود جانت ، پیچ پیچ

می دمد  در لایه های هستی ات ، دم دم

می برد تا ورای هستی ات ، گاه گاه

...

آخرشم میگه پاشو بیا سرتو بذار رو پام !! ...

و تو ...

می خندی قاه قاه ، گریه می کنی هق هق ، دم میزنی آه آه

او ...

سیرابت می کند ، مهر مهر

آزادت می کند ، سبز سبز

و ناگهان ناله ای !

... ناله ای می شنوی از درون ...

دلت ...

ناله می زند ، هی هی ، هو هو

...

مست نوشت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 0:53  توسط مست  | 

ذوالنون مصری گوید: در بیابان بی آب و گیاهی رسیدم مانده و تشنه بودم از دور باغی و عمارتی دیدم. خودم را به آن باغ رسانیدم.به تفحص شتافتم احدی را در آنجا نیافتم. آب خوردم وطهارت کردم.متعجب بودم.ناگاه به بام قصر نظر کردم کنیزکی را با کمال صباحت دیدم که در من می نگریست.

 گفتم: ای کنیزک تو کیستی و این قصر آن کیست؟

گفت: ای ذوالنون چون تورا دیدم  گفتم مگر دیوانه ای.زیرا رفتارت به مجانین می نمود.و چون آمدی و طهارت کردی گفتم مگر عالمی. چون استغفار کردی گفتم  که عارفی.و حال میبینم هیچکدام نیستی.از آنکه:دیوانه را طهارت نشاید. عالم به نا محرم نظر ننهد.عارف بجز حق در نظرش  چیزی نیاید.

 

پ.ن: یه بلایی تو همین مایه ها سرم اومده ... مرزهای وجودمو گم کردم ... نمی دانم کیم من ؟! آدمم، روحم، خدایم یا که شیطانم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 0:41  توسط مست  | 

 

دوست عزیزی سراغ کافه رو گرقته بود ...

مقدمه:

مشتری های کافه ما خیلی متنوع اند ، خوب چون متناسب با هر ذائقه ای خوردنی و نوشیدنی داریم. مثلا یه دسته هستن که موقع سر خوشی ها و سرمستی ها یهو غیب میشن و تنهایی حالشو میبرن اما موقع گرفتاری ها طلبکارانه مستقیم میان سراغت ! انگار طی زندگی های قبلی شون تا حالا ، شما تنها مشاور و حلال مشکلاتشون بودین! (ل له ای ، دایه ای چیزی شما رو فرض می کنن) ...

یه دسته دیگه هستن که غم ها و ناراحتی هاشون و بعضی از شادیهاشون مال خودشونه .. یعنی یه جورایی تو اجازه ورود به یه سری از اتاق های زندگیشونو نداری ! یعنی محرم نمیدوننت ... اما سعی می کنن تو شادی های تو بیان و یه کَمَکی در کنارت باشن و احیانا چرب و شیرین طعامی به بدن بزنن و زبونی نشون بدن که همیشه باتو هستن ...

یه سری دیگه هستن تورو محرم می دونن و هم تو شادی ها هم غم ها در کنارت هستن و به قول یکی از عزیزام اگه وسط اتوبان تهران-قم پنچر کنی کافیه به یکیشون یه تک زنگ بزنی تا زودتر از امداد خودرو سایپا ۲۰ نفر آدم بریزن اونجا که کمکت کنن، البته درسته که شاید همشون مکانیک نباشن و از اون ۲۰ نفر یکیشون کَمَکی اینکاره باشه اما ۱۹ نفر دیگه همه جوره پیشت وای میسسن ! حداقلش اینه که تا   ۳-۴ ساعت می خندوننت !

و یه دسته اقل هم وجود دارن که تو چیزی نداری بهشون بدی و فقط لطف اوناس که مدام به تو میرسه و زحمت تو روی دوششونه همیشه و همیشه غمتو میخورن ... چون اونا ... 

 اونا ...

مثل خداشون صمدیت و لطف رو با هم دارن ...

 

جانم ؟ ۳قاچ خربزه ... ۲تا چای ... ۱کیک پنیر ...

الساعه ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 0:43  توسط مست  | 

هیچ ، تنها و غریبی
طاقت غربت چشماتو نداره
هر چی دریا رو زمینه
قد چشمات نمی تونه ابر بارونی بیاره
وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا
از دریچه ی قشنگه چشم روشنت می باره
نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات
تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات
توی این غروب دلگیر جدایی
توی غربتی که همرنگ چشاته
همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته
حرفی داری روی لبهات ، اگه آهه سینه سوزه
اگه حرفی از غریبی ، اگه گرمای تموزه
تو بگو به این شکسته ، قصه های بی کسی تو
اضطراب و نگرانی ، حرفای دلواپسی تو
نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات
تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات

نمی تونم ، نمی تونم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 1:26  توسط مست  | 

 

تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی ...

فدای نام تو ...

"بود" و "نبود"م ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 21:31  توسط مست  | 

 

به همونی که می پرستی و نمی پرستی و به اون بی نام و نشون که هیچ کدوم نمی پرستیم فکر میکنیم می پرستیمش ...

 

اگه بوی زلفش گمراهت کنه ... "تو" از همه ره یافته تری ...

 

نفس بکش ...

 

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 21:20  توسط مست  | 

شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتیست که از روزگار هجران گفت
نشان یار سفرکرده از که پرسم باز
که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت
فغان که آن مه نامهربان مهرگسل
به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب
که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت
غم کهن به می سالخورده دفع کنید
که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت
گره به باد مزن گر چه بر مراد رود
که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت
به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو
تو را که گفت که این زال ترک دستان گفت
مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل
قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
که گفت حافظ از اندیشه تو آمد باز
من این نگفته‌ام آن کس که گفت بهتان گفت
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 21:17  توسط مست  | 

 

دو تا دستام مركبي ، تموم شعرام خط خطي
پيش شما شازده خانوم ، منم فقير پا پتي
غرور رو بردار و ببر ، دلم ميگه دلم ميگه
غلامي رو به جون بخر ، دلم ميگه دلم ميگه
شازده خانوم قابل باشم ، بايد بگم به شعر من
خوش آمدي خوش آمدي خوش آمدي
شازده خانوم چه خاكي و چه بي ريا
به منزل خود آمدي خود آمدي خود آمدي

عجب عجب چه رند و چه بلا شده دل پدر سوخته ام
باور كن زشوقتون اشكي شده چشم به در دوخته ام
شازده خانوم قابل باشم ، بايد بگم به شعر من
خوش آمدي خوش آمدي خوش آمدي
شازده خانوم چه خاكي و چه بي ريا
به منزل خود آمدي خود آمدي خود آمدي

فرصت بدين عاشقيمو خدمتتون عرض مي كنم
واسه فرار از خودم ، دو پا دارم ، دوپا ديگه قرض مي كنم
شازده خانم قابل باشم ، بايد بگم به شعر من
خوش آمدي خوش آمدي خوش آمدي
شازده خانوم چه خاكي و چه بي ريا
به منزل خود آمدي خود آمدي خود آمدي

دانلود غیر مستقیم

آهنگساز : منوچهر چشم آذر
ترانه سرا : محمد صالح علا

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 20:10  توسط مست  | 

 

دلا خو کن به تنهایی

که از تن ها بلا خیزد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 15:30  توسط مست  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 15:30  توسط مست  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 19:54  توسط مست  | 

توی دستای تو باید،

به "سیگار" هم حسادت کرد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 11:29  توسط مست  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 1:25  توسط مست 

استيو جابز يكي از موفق ترين كارآفرين هاي نسل حاضر است. موفقيت او داستاني افسانه اي دارد. او پس از از شش ماه از دانشگاه اخراج شد، و در كف اتاق دوستان خود مي خوابيد و بطري هاي خالي را جمع آوري مي كرد و مي فروخت تا 5 سنت براي غذا بدست آورد. ولي او همه اينها را تحمل كرد تا اينكه بالاخره توانست شركت اپل و همينطور شركت انيميشن پيكسار را بنا كند. در اين مقاله از سلسله مقالات موفقيت در  ياد بگير دات كام مي خواهيم نكته هايي كه حاصل سالها تجربه است را از زبان اين مدير و كارآفرين موفق بيان كنيم. آنچه در اين مقاله مي بينيد براي افرادي كه مي خواهند كسب و كار موفق و پررونقي داشته بشند بسيار مفيد خواهد بود.

1- آنچه را دوست داريد انجام دهيد. عشق و علاقه واقعي خود را بشناسيد. ببينيد چه چيزي را دوست داريد عوض كنيد يا چه چيزي را با شور و شوق مي خواهيد بسازيد. تنها راه انجام كارهاي بزرگ اين است كه عاشق كاري باشيد كه انجام مي دهيد.

2- متفاوت باشيد. متفاوت فكر كنيد. «دزد دريايي بودن بهتر از اين است كه به نيروي دريايي بپيونديد!» (منظور اين است كه در يك سيستم خشك انعطاف فكري خود را از دست مي دهيد.)

3- كار را با بيشترين كيفيت انجام دهيد. در هر حرفه اي كه هستيد سعي كنيد به بهترين شكل آن را انجام دهيد. كمتر بخوابيد. موفقيت توليد كننده موفقيت است. پس تشنه موفقيت باشيد. بهترين افراد را با بيشترين علاقه استخدام كنيد تا برترين باشيد.

4_ از آناليز SWOT استفاده كنيد.

(SWOT مخفف Strengths, Weakness, Opportunities and Threats به معناي تجزيه و تحليل سازمان در شرايط قدرت و ضعف و شناسايي فرصت ها و تهديدها براي آمادگي هر چه بيشتر است). به محض اينكه يك سازمان را بنيانگذاري مي كنيد يا در سازماني مشغول به كار مي شويد ليستي از قدرت ها و ضعف ها تهيه كنيد و آن را روي كاغذ بياوريد. شك نكنيد سيب هاي بد را از كمپاني بيرون بيندازيد!

5- كارآفرين باشيد. به اولين چيز بزرگي كه در مرحله بعدي قراردارد بنگريد. يك سري طرح و ايده آماده كنيد كه بوسيله آنها بتوانيد به سرعت و قاطعيت عمل كنيد و از اين پنجره به دنياي جديدتري پرواز كنيد. بعضي مواقع اولين مرحله سخت ترين مرحله است. فقط عمل كنيد. جرات داشته باشيد از قلب خود الهام بگيريد.

6- كوچك شروع كنيد، بزرگ فكر كنيد. در آن واحد نگران همه چيز نباشيد. براي شروع فقط تعداد كمي از كارهاي ساده را انجام دهيد.

7- بر روي محصول تمركز كنيد. مردم با كارايي شما درباره شما قضاوت مي كنند. بنابراين روي محصول يا خروجي سيستم خود تمركز كنيد سعي كنيد پيمانه اي براي كيفيت باشيد. بعضي از افراد ديگر تحمل كيفيت پايين را ندارند. تبليغ كنيد. اگر محصول شما شناخته نشود فرصت فروخته شدن هم پيدا نخواهد كرد. به طراحي دقت كنيد. «ما دكمه هاي صفحه نمايش را آنقدر خوب ساخته ايم كه گاهي هوس مي كنيد آن را ليس بزنيد.» «(البته) طراحي فقط ظاهر يا احساسي كه ايجاد مي كند نيست، بلكه درباره كارايي هم هست.»

8- سعي كنيد در بازار پيشرو باشيد. تكنولوژي هاي اوليه اي را كه در حرفه خود لازم داريد صاحب شويد و كنترل كنيد. اگر تكنولوژي بهتري در دسترس است از آن استفاده كنيد مهم نيست كس ديگري از آن استفاده مي كند يا خير. اولين باشيد. و آن را تبديل به يك استاندارد در صنعت خود نماييد.

9- جوياي بازخورد باشيد. درباره نتيجه كار يا محصول خود از افراد با سوابق و تجربيات متفاوت پرس و جو كنيد. هر كدام از آنها يك چيز مفيد به شما خواهند گفت. اگر شما در بالاي زنجيره مديريت باشيد بعضي از افراد مي ترسند پاسخ مناسب بدهند. در اين هنگام مي توانيد نظرات ديگران را به صورت غير حضوري دريافت كنيد يا از افراد ديگر بخواهيد اين كار را براي شما انجام دهند. توجه خود را معطوف نظرات كساني بكنيد كه از محصول شما استفاده مي كنند. «نخست به مشتريان گوش دهيد.»

10- نوآوري داشته باشيد. نوآوري يك رهبر را از يك پيرو متمايز مي كند. تفويض اختيار كنيد. اجازه دهيد افراد كارا 50% از كارهاي روزمره و روتين شما را انجام دهند تا بتوانيد اين زمان را روي طرح ها، كالاها و خدمات جديد صرف كنيد. براي اينكه بدانيد اشتباه نمي كنيد هزاران چيز را رد كنيد يا به عبارت ديگر بايد روش هاي زيادي را امتحان كنيد و بسيار سعي كنيد. روي يك اختراع اساسي يا نوآوري مهم تمركز كنيد. افرادي را استخدام كنيد كه مي خواهند كاري بزرگ و جهاني انجام دهند. شما به يك فرهنگ توليدي قوي احتياج داريد حتي اگر از برترين تكنولوژي استفاده مي كنيد. سازمان هاي زيادي هستند كه تعداد زيادي مهندس و افراد باهوش دارند. اما در نهايت آنها به يك نيروي گرانشي احتياج دارند تا همه اين افراد را براي يك هدف به جلو براند.

11- از خطا و شكست بياموزيد. بعضي از مواقع هنگامي كه نوآوري مي كنيد مرتكب اشتباهاتي مي شويد. در اين هنگام بايد به سرعت اشتباهات خود را قبول كنيد. و سعي كنيد نوآوري هاي جديدي همراه با بهينه سازي هاي لازم داشته باشيد. (زماني كه تجربه يك اشتباه يا شكست را داريد وقتي دوباره سعي مي كنيد كافيست به علت شكست فكر كنيد و ببينيد چگونه مي توانيد عمل كنيد كه بهتر نتيجه بگيريد. و اگر متوجه نشديد شايد بايد يكبار ديگر شكست بخوريد تا متوجه اشتباه خود شويد! در اين حالت مي توانيد روش خود را بهينه سازي كنيد.)

12- پي در پي بياموزيد. هميشه يك چيز ديگر براي آموختن وجود دارد! براي ايده هاي جديد گرده افشاني كنيد مي توانيد اين كار را در درون يا خارج از سازمان خود انجام دهيد. از مشتريان، رقبا و شركاي خود ياد بگيريد. اگر با كسي شريك هستيد كه از او خوشتان نمي آيد سعي كنيد او را دوست داشته باشيد آنها را بالا بكشيد و از آنها سود ببريد. دشمن خود را رو در رو نقد كنيد اما اين كار را صادقانه انجام دهيد.

 

پ.ن: این آدم رو ندیده دوس دارم ... دمش گرم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 23:38  توسط مست  | 

 

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 23:36  توسط مست  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 1:53  توسط مست  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 1:51  توسط مست  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 1:43  توسط مست  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 1:33  توسط مست  | 

 

با صدای مرحوم محمد نوری

 

لینک دانلود غیر مستقیم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 14:48  توسط مست  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 18:7  توسط مست  | 

یارو زبونش می‌گرفته ، می‌ره داروخونه می‌گه: آقا دیب داری؟
کارمند داروخونه می‌گه: دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می‌ده: دیب دیگه - این ورش دیب داره ، اون ورش دیب داره.
کارمنده می‌گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم - چی هست این دیب ؟!

یارو می‌گه: بابا دیب ، دیب
طرف می‌بینه نمی‌فهمه ، می‌ره به رئیس داروخونه می‌گه - اون می‌آد ‌می‌پرسه: چی می‌خوای عزیزم ؟!
یارو می‌گه: دیب!
رئیس می‌پرسه: دیب دیگه چیه؟!

یارو می‌گه: بابا دیب دیگه - این ورش دیب داره ، اون ‌ورش دیب داره.
رئیس داروخونه می‌گه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟!

یارو می‌گه: آره بابا - خودم دائم مصرف دارم، شما نمی‌دونید دیب چیه؟
رئیس هم هر کاری می‌کنه ، نمی‌تونه سر در بیاره و کلافه می‌شه ... یکی از کارمندای داروخونه برای خود شیرینی می‌آد جلو و می‌گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره، فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد - اما الان شیفتش نیست.

رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه ، گفت: اشکال نداره - یکی بره دنبالش، سریع برش داره بیارتش.

می‌رن اون کارمنده رو میارن - وقتی می‌رسه، از یارو می‌پرسه: چی می‌خوای؟!
یارو می‌گه: دیب!
کارمنده می‌گه: دیب؟!

یارو: آره
کارمنه می‌گه: که این ورش دیب داره ، اون ورش دیب داره؟!

یارو: آره
کارمند: داریم! چطور نفهمیدن تو چی می‌خوای؟!

همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی می‌خواد - کارمنده سریع می‌ره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه مشمع مشکی و میاره می‌ده به یارو و اونم می‌ره پی کارش.
همه جمع می‌شن دور اون کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این?!

کارمنده می‌گه: دیب!
می‌پرسن: دیب؟دیب دیگه چیه؟!
می‌گه: بابا همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!
رئیس شاکی می‌شه و می‌گه: اینجوری فایده نداره - برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟!
کارمنده می‌گه: تموم شد - آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!!

 

با تشکر از آقای تسائولینگ

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 18:3  توسط مست  | 

 

نشناسم سر خود از پا

که به چوگان تو هستم گوی !

 

 

هی هی هی هی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 17:58  توسط مست  | 

 

غروب گذشت و شب رسید به نیمه ...

تب تو می خواد آتیش سرخ هیمه ...

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 22:54  توسط مست  | 

 

 تویی دنیا و دین من

تویی حبل المتین من

تویی حصن الحصین من

"تو" رو گویم "تو" رو جویم

تویی جان و جانانم

تویی درد و درمانم

تویی اول تویی آخر

تویی حاضر تویی ناظر

تویی قادر تویی قاهر

"تو" رو گویم "تو" رو جویم

تویی دریای بی ساحل

تویی کامل تویی عادل

به فیضت متصل واصل

"تو" رو گویم "تو" رو جویم

به شرح مدح "تو" مولا

مرکب گر کنی دریا

قلم سازی درختان را

کشی بر صفحه دنیا

نتوانم که کنم مدحت

"تو" رو گویم "تو" رو جویم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 12:44  توسط مست  | 

مردی پس از 15 سال از زندان فرار میكنه . او مقابل خانه ای نگاه میكنه تا بتونه پول و اسلحه گیر بیاره ولی در اونجا زن و مرد جوانی رو در رختخواب پیدا میكنه . ابتدا مرد جوان رو به صندلی طناب پیچ میكنه سپس خانم خوشكله رو به صندلی میبنده و نزدیك میشه و بوسه ای به گردنش میزنه و میره حمام تا دوش بگیره.

مرد جوان به همسرش میگه :

گوش كن عزیزم این مرد از لباسش معلومه كه مدت زیادی رو در زندان بسر برده و حتما اونجا هیچ زنی رو ندیده ، من دیدم چطور گردن تو رو ماچ كرد اگه خواست با تو س-- داشته باشه مقاومت نكن ، اونو راضی كن با اینكه میدونم برات چندش آوره !ببین این زندانی خیلی باید خطرناك باشه و اگه عصبانی بشه جفت مون رو میكشه.

قوی باش عزیزم و بدون خیلی دوستت دارم.

همسرش پاسخ میده :

او گردن منو ماچ نكرد!

اون در گوش من گفت كه همجنس گراست و معتقده كه تو خیلی نازی و از من پرسید كه وازلین داریم و من گفتم كه در حمام میتونه پیدا كنه .

پس عزیزم قوی باش و بدون من هم خیلی دوستت دارم ...

 

پ.ن: با تشکر از آقای Dollitte

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 0:42  توسط مست  | 

 

هنوز تو قصه های من ...

رنگ و ریا جا نداره ...

"دروغ" نمی گن آدما ...

دشمنی معنا نداره ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 0:37  توسط مست  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 1:55  توسط مست  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 1:48  توسط مست  | 

The Hindu view of detachment comes from the understanding of the nature of existence and the true ultimate state sought is that of being in the moment. In other words, while one is responsible and active, one does not worry about the past or future. The detachment is towards the result of one's actions rather than towards everything in life. This concept is cited extensively within Puranic and Vedic literature, for example:

One who performs his duty without attachment, surrendering the results unto the Supreme Lord, is unaffected by sinful action, as the lotus is untouched by water.
—Bhagavad Gita 5.10

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 1:36  توسط مست  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:39  توسط مست  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:34  توسط مست  | 

 در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست
وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست
و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید
ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست
بازآی که بازآید عمر شده حافظ
هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:24  توسط مست  | 

... و فرمان رسید که همگی شبانه از شهر گناهکاران خارج شوید، مبادا پشت سر خود را نگاه کنید.

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 23:14  توسط مست  | 


جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت:

یه آرزو کن تا برآورده کنم...

لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا .......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 21:53  توسط مست  | 

 

اسکیمو: آقای کشیش، ببخشید اگه کسی درباره خدا، جهنم، بهشت و ... چیزی ندونه آیا باز هم به جهنم می ره؟

کشیش: خیر!

اسکیمو: پس چرا سعی می کنی اینا رو یاد من بدی؟!

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 21:52  توسط مست  |